المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
41
مروج الذهب ( فارسى )
زيد و عبد الله دو نهر روانند كه جويها بدان ريزد ، و شهرها از آن بهره گيرد ، در كارها جدىاند و بازى در كارشان نيست . خاندان صوحان چنانند كه شاعر گويد : « وقتى دشمن بيايد نزد من شيرانند كه جان شيران را بگيرند » . گفتار عقيل به صعصعه رسيد ، و نامهاى بدين مضمون به دو نوشت : « بسم الله الرحمن - الرحيم ، ياد خدا بزرگ است و فتحجويان بدان فتح جويند . شما مفاتيح دنيا و آخرتيد . اما بعد من بنده سخنى را كه بدشمن خدا و دشمن پيمبر گفته بودى شنيدم و خدا را سپاس گفتم و از او خواستم كه ترا بمقام و الا باز گرداند ، كه هر كه از اين مقام رفت از دين روشن جدائى گرفت . اگر بطلب مال معاويه دل سوى او داشتهاى احوال او را نيك ميدانى ، مبادا آتش او در تو بگيرد و از حجت خويش گمراه مانى ، كه خداوند عيبهائى را كه در ميان مردم نهاده ، از خاندان شما برداشته ، و هر چه فضيلت و نيكى هست از شما بما رسيده است ، خدا قدرتان را بيفزايد و از خطرتان مصون دارد و آثارتان محفوظ دارد كه مقامتان مايهء خشنودى است و از خطرتان مصونيت هست و آثارتان از پدر مايه ميگيرد . شما واسطهء خلق و خدائيد . دستهاى و الا و چهرههاى روشنيد ، و چنانيد كه شاعر گفته است : « هر كار خيرى كه ميكنند از پيش پدران خود آن را به ارث بردهاند . آيا نى خطى جز از ريشهء خود سبز مىشود و نخل جز در محل خود ميرويد ؟ » هيثم ، از ابو سفيان عمرو بن يزيد ، از براء بن يزيد ، از محمد بن عبد الله بن حارث طائى ، كه از تيرهء بنى عفان است ، نقل كرده گويد : « وقتى على از جنگ جمل بازگشت ، دربان خويش را گفت : « از سران عرب كى اينجا هست ؟ » گفت : « محمد بن عمير بن عطارد تيمى و احنف بن قيس و صعصعة بن صوحان عبدى » و چند تن ديگر را نام برد . گفت : « بگو بيايند » بيامدند و بعنوان خلافت بر او سلام كردند . به آنها گفت : « شما بزرگان عرب و سران ياران منيد . بگوييد در بارهء اين جوانك عياش ، مقصود معاويه بود ، چه بايد كرد ؟ » در اين باب بمشورت نشستند ، صعصعه گفت : معاويه را هوس بعياشى كشانيده و دل به دنيا داده و كشتن مردان براى وى آسان